این هفته هفته ی بهترین دوسته یادمه پارسال همین موقع تو بلوپری یه مطلب تپل گذاشته بودم ولی خدا آخه چرا اینقدر زود میگذره؟ میخواد زود بگذره بگذره... حداقل خوش هم بگذره تو رو نمیدونم! ولی واسه من هیشکی جای تورو نمیگیره هفته ات مبارک ملیکا سلام ملیکا چطوری؟ خوش میزگره؟ اول بذا واست یه جک بگم امید است دست اول باشه یدونه قرص اکس می ندازن تو صندوق صدقات شروع می کنه وام دادن حالا یکی دیگه این یکی خفن خنده دار: به غضنفر می گن بابات مرحوم شده بیا بریم لباس مشکی بپوش! غضنفر می گه نه شما دارین یه چیزی رو از من پنهان می کنین یکی دیگه هم بگم تا 3 نشه بازی نشه: یه روز واسه اصفحانیه مهمون میاد! اصفحانیه می گه آقا مرغ هستا بگم تخم کنه؟ اینم از این! همیشه شاد باشی دوست عزیزم اینم یه باب اسفنجی واسه خود خودت که شاد تر شی: دیشب خوابتو می دیدم ملیکا خیلی قاطی پاتی بود ولی تو خیلی توش بودی.. دلم یهویی واست تنگ شد اونم چی؟ قد ریگای بیابون!! نه اونا که زیادن!! اندازه ی دونه ی شن بیابون,, خوفه؟ سیزده بدر خوش گذشت؟ حالا می خواییم درباره ی یکی دو ماه پیش بحرفیم که همیشه اینجا بمونه یه وقت یادم نره دو بار با هم رفتیم بیرون! یه بار هم که حرفه ای عمل کرد و منو برد خونشون! از همین جا می گم دستتون درد نکنه و ببخشید زحمت دادم! دفعه ی آخرم که رفتیم هی میخوند: قد ریگای بیابون! آهان راستی یه بار هم تولد یگانه جون هم دیگه رو دیدیم! اون اول اولا خوب این یادداشت اینجا به پایان میرسد! ملیکا جونم موفق باشی! سال 89 واست سال خوبی باشه ایشالله! می دونم هر روز که میگذره به امتحانا نزدیک تر میشی! منم همینطور! واسم دعا کن من که همیشه دعاگو هستم! به امید دیدار از روز اول مدرسه پاش تو گچ بود... سر صف واسش جلوی جلو صندلی می ذاشتن که بشینه...به نظرم یه آدم مقتدر میومد... نیمکت جلو می نشست... اون روزها هرگز به ذهنم هم نمی رسید یه روز بهترین دوستم بشه... اول راهنمایی که بودیم خیلی ریزه میزه بودم... چون ابتدایی معلم همه ی درس هامون یکی بود من تو راهنمایی خیلی واسم سخت بود... نمی دونستم به کدوم معلم بگم که من میز آخر هیچی نمی بینم... منم به خانوم زرآبادی گفتم - معلم ریاضیمون ولی اون وظیفه ی خودش نمی دونست که به من کمک کنه واسه همین مشکل من حل نشد... یکم که گذشت فهمیدم مسئول این کارها خانوم توفیقی هست... خلاصه خانوم توفیقی هم لطف کرد منو نشوند نیمکت اول ردیف وسط - درست کنار ملیکا... اون موقع ها نفهمیدم که خدا چقدر منو دوست داشته که یه کاری کرده پیش گل ترین دختر کلاس بشینم ولی حالا که اینو فهمیدم روزی هزار بار که نه ولی روزی سه چهار بار خدا رو شکر می کنم... دوست خوب خیلی نعمت بزرگیه 





![]()









![]()








![]()

یادتم باشه آخرش نذاشتی از تو آینه ی پله برقی عکس بگیرما![]()
![]()
![]()
![]()

![]()


![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




